!!!
لبخندبزن
برآمدگی گونه هایت توان آن را دارد که امید رفته را بازگرداند
گاه قوسی کوچک ، میتواند معماری بنایی را نجات دهد . . .


برگرد که بر بهارمان میخندند
یک عده به حال زارمان میخندند
انقدر نبودنت به طول انجامید
دارند به انتظارمان میخندند
(اللهم عجل الولیک الفرج)
تعجیل در فرج اقا صلوات
لعنت به اون کسی که
وقتی بهش محبت می کنی
خیال می کنه بهش احتیاج داری .

نداشته ها و تنهایی های کوچک با چیزها و آدمهای کوچک پر میشوند ؛
نداشته ها و تنهایی های خیلی خیلی خیلی بزرگ ، فقط با خدا ...
مهم نیست در این زمین خاکی چقدر تنها باشیم و چقدر حرفهایمان برای دیگران غیر قابل فهم باشد و وقت انسانها برایمان کم ...
شکر که خدا هست و او جبران تمام دلتنگی ها و مرهم تمام زخمهاست ...
هر وقت دلت خواست ، مهمانش کن در بهترین جایی که او می پسندد ، در قلبت ...
و به دستان خالی ات نگاه نکن ، تو فقط خانه ی دلت را برایش نگهدار ، اسباب پذیرایی با اوست ...
نظرهاتون برام مهمه حتی شما دوست گرامی
کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از پرسید می گویند که فردا مرا به زمین می فرستی اما
من به این کوچکی و ناتوانی چگونه می توانم برای زندگی آنجا بروم؟
خداوند پاسخ داد از میان فرشتگان بیشمارم یکی را برای تو در نظر گرفته اما و در انتظار توست و حامی و مراقب تو خواهد بود.
کودک همچنان مردد بود و ادامه داد : اما من اینجا در بهشت جز خندیدن و آواز و شادی کاری
ندارم.
خداوند لبخند زد : فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو
عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود .
کودک ادامه داد : من چطور می توانم بفهمم که مردم چه می گویند در حالی که زبان آنها را
نمی دانم؟
خداوند او را نوازش کرد و گفت : فرشته تو زیباترین وشیرین ترین واژه هایی راکه ممکن
است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که
چگونه صحبت کنی .
کودک با ناراحتی گفت : اما اگر بخواهم با تو صحبت کنم چه کنم ؟
و خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت : فرشته ات دستهای تو را در کنار هم قرار
خواهد داد و به تو می آموزد که چگونه دعا کنی .
کودک سرش را برگرداند و پرسید : شنیده ام در زمین انسانهای بد هم زندگی می کنند؛
چه کسی از من محافظت خواهد کرد.
خدا گفت فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد ، حتی اگر به قیمت جانش هم تمام شود.
کودک ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که نمی توانم تو را ببینم غمگین خواهم بود.
خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد، اگر چه
من همیشه در کنار تو هستم.
در آن هنگام، بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین به گوش می رسید . کودک می دانست که
بزودی باید سفر خود را آغاز کند. پس سوال آخر را به آرامی از خداوند پرسید:
خدایا، اگر باید هم اکنون
به دنیا بروم لااقل نام فرشته ام را به من بگو . خداوند او را نوازش کرد و پاسخ داد :
نام فرشته ات اهمیئت ندارد ولی می توانی او را مادر صدا کنی ...

صد سال ره مسجد و میخانه بگیری / عمرت به هدر رفته اگر دست نگیری
بشنو از پیر خرابات تو این پند / هر دست که دادی به همان دست بگیری . . .
سلام..... :)
به قول ِ جناب ِ حافظ :
کوه ها بار ِ امانت نتوانست کشید،
قرعه ی فال به نام ِ من ِ دیوانه زدند... :
چند تا مسئله هست باید بگم و بعد در خدمتم....
۱. خودتون میدونید که این جا یه وبلاگ ِ گروهیه و اینا، لطف کنید یکم رعایت کنید...:)
۲. جنبه دارم، لطفا جنبه داشته باشید:)
۳. احترام ِ همه رو نگه میدارم، توقع دارم حرمتارو نگه دارید....:)
۴.جواب ِ همه رو میدم، اما ازتون میخوام که با اسامی ِ خودتون بیاین... با این حال اگه دوست نداشتید و با اسامی ِ مستعار تشریف آوردین!!! توقع نداشته باشید مثل ِ کسایی که مرد و مردونه حرف زدن جواب بگیرید...چیزی که عوض داره گله نداره:)
۵.قول نمیدم به همه ی سوالا جواب بدم، اما مطمئن باشید اگه جواب بدم حقیقت ُ میگم....:)
۶.هر نوع انتقادی پیشنهادی ، تعریفی تمجیدی، سوژه ای سوتی ای .... پذیراییم، به شرط ِ ادبــــــــ !:)
۷. دوست ندارم جو جنجالی شه، تا من هستم دوستانه لطفا ....:)
۸......................................................................................
۹.واضح سوال کنید، جای ابهام و شک و شبهه نذارید ...مرسی:)
۱۰.و هرچی که خودتون فک میکنید نیازه:)
ﭼﻬﺎﺭ ﻧﻔﺮ ﺳﻮﺍﺭ ﺗﺎﮐسی ﻣﯿﺸﻦ ﻭﻟﯽ
ﮐﺮﺍﯾﻪ ﻧﺪﺍﺷﺘﻦ ﺑﺪﻥ! ﻗﺮﺍﺭﮔﺬﺍﺷﺘﻦ ﺑﻪ
ﻣﻘﺼﺪ ﮐﻪ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺑﺸﻦ ﻭ فرار کنن !
ﺑﻌﺪﺍﺯ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﻣﻘﺼﺪ ﭼﻬﺎﺭﺗﺎﺷﻮﻥ
ﺩﺭﺍﯼ ﻣﺎﺷﯿﻨﻮ ﺑﺎﺯﻣﯿﮑﻦ ﻭ با سرعت
ﭘﺎ ﺑﻪ ﻓﺮﺍﺭ ﻣﯿﺬﺍﺭﻥ..
ﻣﯿﺮﻥ ﺗﺎ ﻣﯿﺮﺳﻦ ﺑﻪ ﯾﻪ ﺳﺎﺧﺘﻤﻮﻥ ﺗﺎﺭﯾﮏ ﻫﯿﭽﮑﯽ ﻫﯿﭽﮑﯽ
ﺭﻭ ﻧﻤﯿﺪﯾﺪ ﻭ ﻓﻘﻂ ﺻﺪﺍﯼ تند تند زدن ﻧﻔﺴﺸﻮﻥ ﻣﯿﺎﺩ
ﯾﮑﯿﺸﻮﻥ زد رو شونه ﺑﻐﻠﯿﺶ ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺖ ﻓﮑﺮﺷﻮ بکن ﺣﺎﻻ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩﭼﻪ ﺣﺎﻟﯽ داره !
بهش گفت بابا راننده منم، فقط بگین چی شده !؟


دَســتـَم بهـ آرزوهـــایـَـمـ نـمـیـرسَـــد...
آرزوهـــایـــم بـسـیــار دورَنــد...
ولـــی درَخـتـــ صَــبــرمـ مـیـگـویـَد: امـیـدی هـسـتــ خـــدایــی هـسـتــــ .
ایـن بـــار بَـــرایِ رسیــدَن بهـ آرزوهـــایمـ صنــدلـی زیـر پــایـَم مـیـگــذارَمـ .
شــایـد ایــن بـار دَسـتــم بـهـ آرزوهـــایمـ بـــرســـد...
هیچی دیگه بنده خدا کمرش شکست و رفت!!!