شاعر میگه.. ...
شاعر میگه.. ...

شاعر میگه.. ...

مثل گیسویی که باد آن را پریشان میکند
هر دلی را روزگاری عشق ویران میکند
ناگهان میآید و در سینه میلرزد دلم
هرچه جز یاد تو را با خاک یکسان میکند
با من از این هم دلت بیاعتناتر خواست، باش!
موج را برخورد صخره کِی پشیمان میکند؟
مثل مادر، عاشق از روز ازل حسرتکِش است
هرکسی او را به زخمی تازه مهمان میکند
اشک میفهمد غم افتادهای مثل مرا
چشم تو از این خیانتها فراوان میکند
عاشقان در زندگی دنبال مرهم نیستند
درد بیدرمانشان را مرگ درمان میکند
مژگان عباسلو

شاید تو
تمام غربتم تویی و اشنا نمیشوی
چرا سکوت میکنی ؟ چرا خدا نمیشوی؟
چه میشود غزل و تو چه میشود ترانه من؟
چ فکر احمقانه ای تو باوفا نمیشوی
تو مانده ای و سینه ام و های های گریه ام
چرا جدا عزیز من؟چرا رها نمیشوی؟
اگرچه کفر میکنم گناه ان ب گردنم
خدا ببخش عاشقم...تو هم خدا نمیشوی
دگر تمام میشود هرانچه بود هرانچه هست
فرشته ات نمیشوم ...تو بی ریا نمیشوی...
شعری از دکتر سهیلا چهاردانگی
تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت
جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق
من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت.
آن وزیرک از حسد بودش نژاد تا به باطل گوش و بینی باد داد
بر امید آنک از نیش حسد زهر او در جان مسکینان رسد
هر کسی کو از حسد بینی کند خویش را بیگوش و بی بینی کند
بینی آن باشد که او بویی برد بوی او را جانب کویی برد
هر که بویش نیست بی بینی بود بوی آن بویست کان دینی بود
چونک بویی برد و شکر آن نکرد کفر نعمت آمد و بینیش خورد
شکر کن مر شاکران را بنده باش پیش ایشان مرده شو پاینده باش
چون وزیر از رهزنی مایه مساز خلق را تو بر میاور از نماز
ناصح دین گشته آن کافر وزیر کرده او از مکر در گوزینه سیر
تاریخ یک کتاب قدیمی ست که در آن
از زخم های کهنه من یاد می شود
از من گرفت دختر خان هرچه داشتم
تا کی به اهل دهکده بی داد می شود؟
خاتون! به رودخانه قصرت سری بزن
موسی دل من است که نوزاد می شود
با این غزل به ملک سلیمان رسیده ام
این مرد خسته هم سفر باد می شود
ای ابروان وحشی تو لشکر مغول
پس کی دل خراب من آباد می شود؟
در تو هزار مزرعه خشخاش تازه است
آدم به چشم های تو معتاد می شود
و من
شرمسار از این کوتاهی ام.....
که از دست هایم سرزده است
تو اما هنوز .......
خرمای نخل های بلند همه ی تابستان های منی
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر
از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد
به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او هر روز پی در پی
دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را بیدار سازد
بدینسان بشکند دائم سکوت مرگبارم را