خـــــــــــــــــــــــــدا؟

صدا میاد؟

سلام ،میدونم که میاد! چون اولین کسی که صدامو میشنوه تویی،بقول یکی از داداشام بهت الهام میشه.

راستی خدا ، حالا که صدامو میشنوی!

دلم هوای دیروز رو کرده، 

هوای روزهای کودکی ،زمانی که به خاطر شیطونی هام تنبیه می شدم.چه آوای خوشی بود.

صدای مادرم که می گفت: احد بزار بابات بیاد .

دلم میخواهد مثل دیروز ،از لب جو ی آب خیابان خونه مون  قاصدکی بردارم،

آرزوهایم را به دستش بسپارم و اون رو فوت کنم ، تا برای تو بیاورد.

دلم می خواهد  تو راه مدرسه تا خونه یک نفس بدوم و تا به خونه رسیدم از مامانم بپرسم مامان چی درست کردی ؟ از گرسنگی دارم میمیرم.

دوست دارم با هم کلاسیهای دبستانم  در راه مدرسه بازی کنم.

دلم می خواهد با آنها به خاطر پفکی که خریده ام دعوا کنم.و چند دقیقه بعد  باز آشتی کنم.

دوست دارم قرآن صبحگاهی و دعا را بخوانم. و در صف صبحگاهی بایستم.

دلم می خواهد از ظهر تا شب بازی کنم و شب از شدت خستگی خوابم ببره و صبح با ترس برم سر کلاس ،به خاطر اینکه تکلیف هام رو ننوشتم.

دلم می خواهد  معلمم تنبیه ام کند و وقتی گریه کردم بیایید و دلداریم بدهد.

یاد آن روزها بخیر به جرم اینکه پسر معلممان بودم باید اولین کسی باشم که ازم سوال پرسیده میشه ، آخر هم نفهمیدم  کسی که تنبیه میکرد معلممان بود یا پدرم.

دلم میخواهد دفتر مشقم را باز کنم و دوباره تمرین کنم.آ-آ-آ-آ-آ-آ-آ-آ

الفبای زندگی را، چیزی که اعتماد من به آینده نگذاشت تا آن را یاد بگیرم.

میخواهم خط خطی کنم تمام آن روزهایی که دل شکستم و دلم را شکستند. اصلا اون روزها رو  مچاله میکنم و شوت میزنم زیرشون بخوره تو سر دشمنات.

دلم میخواهد این بار اگر معلم گفت: تو دفتر نقاشی تون هر چی میخواهید بکشید.

این بار تنها و تنها نردبانی بکشم به سوی تو ، نه خانه های که پشتش کوه باشد و جلوش یه رودخونه. با یه دختره یا پسره که بزرگ تر از خونه باشه.

دلم میخواهد این بار اگر گلی را دیدم آن را نچینم. 

تمام گلها را به آنهایی می دهم که  دوستشان دارم و خواهم داشت.

مادر و پدرم ،داداشام . دوستانم و خواهر خوبم  که تنها دلیل زندگیم هستند.

می شود باز هم کودک شد؟؟

راستی َخدا!

دلم فردا ، هوای امروز را می کند؟؟؟؟؟؟

شوخی کردم !!!!

حالا بخند ، که خیلی دوستت دارم، فقط به ذهنم نیار که تنهام گذاشتی.

قسمتی از خاطرات احد رحیمی ۱۳۹۲/۱۱/۱۴